بيچاره آسمان باز در پشت ميله هاي سياه شب محصور شد
تا در كلبه ي تنهايي ,ذهنم ميزبان خطوط از هم گسيخته ي خاتراتم باشد.
آن شب باراني كه لكه ابري سياه دور ماه پرسه مي زد
در كوچه پس كوچه هاي شهر ,زن كولي آواز مي خواند
زير نور كم سوي ماه ,پيرمردي ني لبك مي زد و سمفوني طبيعت رنگ غم گرفت بود .
و من فارغ آن در كنارت همنوا با باران زير چتر احساس ,روي نيمكت چوبي با گيتار عشق آهنگ زندگي مي نواختم ,خشت هاي قصرآرزوهايم را در چشمانت مي چيدم و بادبان كشتي اميدم را در درياي مواج گيسوانت باد مي دادم ...
اما امشب زير قطره هاي بلورين باران به آن تك درخت خشكيده ي كنار نيمكت خالي تكيه زده تا شايد شرشر باران گوش هاي پنبه بسته ام را به درد آورد تا با دست هاي پينه بسته خاطراتت را مچاله كنم .
ولي گويا جز يادت چيزي در كوله بارم نيست و من به ناچار براي داشتن هرم گرم نفسهايت بايد سراغ از نسيم گيرم ,نسيمي كه غزل ها و شعر هايم را به آسمان خواهد سپرد تا وقتي در شب قصد سفر به سرزمين آرزوهايم را كردي فانوس راهت باشند.
نويسنده : اشيق | ۲۰ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۰۷:۲۳:۳۶ | آرشيو نظرات (17)