جزيره اينه ها

بن بست مرگ

تازه داشتم مزه شيرين خوابي آرام را زير زبان احساس مي كردم كه ناگاه تير فريادي ،ابرهاي سفيد خوابم را پاره كرد

پلكهايم را با اشفتگي باز كردم ، روشنايي صبحي سياه در چشمانم طلوع كرد

نمي دانم پاهاي لرزانم با چه شتابي خود را به آنجا رساند

دل در آشفتگي خبر ها به خود مي لرزيد اما فرياد ها آشنا مي زد و دخترانه .

ضجه هاي جگرسوز و موهاي پريشانش به كودكي مي ماند كه به دور از مادر،در تاريكي شب گم شده باشد نگاه چشمانم در چشمانش ريشه انداخت . دخترك خسته از گريه با بغضي خشك در گلو و چشماني خالي  از اشك , خواست برايم قصه اي بگوييد .

اما قطره اشكي كه از ديدگانم جاري شد مجال سخن به او نداد . شايد دانست كه قصه را خواندم ناگاه بغض گلويش شكست و چشمانش نمناك شد .

من از خود بي خود، غافل از دخترك در كوچه ها در نگاه رهگذران مبهوت كسي را مي جستم ،بي انكه بدانم دنبال گمشده ام بودم .

چشم گشودم و سپاهي آشفته را ديدم كه در مقابلم رژه مي رفتند . دوباره پلكهايم را روي هم گذاشتم تا نگاهايي لبريز از ترحم را كه سنگيني شان با كوه ها برابري مي كرد را نبينم

افتان و خيزان خود را به هر مكان كه مي رساندم ،خالي  از تو بود .

در گوشه اي به ناگاه قلب مرده ام ، تپيدن گرفت . گويا كه بوي تو را شنيده بود اما تو ميان آن همه شيون و وناله چه آرام بودي ، چو چراغي روشن چشماني خاموش داشتي

سرخي لاله ,،گونه هايت را آرسته و غنچه سكوت بر لبهايت شكفته بود

سردي زمستان برگرمي تنت سايه افكنده بود

موهاي هميشه پوشيده ات، در باد چه آشفته مي نمود خواستم كه خود را دوباره ميهمان ناخوانده آغوشت كنم ولي گويا درهايش بسته بود

باورم نمي شد كه اينقدر سرد و خاموش ، روي تخته پاره اي آرام شده بودي

با دلي شكسته از تو به دنبال دستهايي كه تو را بر شانه داشتند چه ملتمسانه فرياد مي زدم

بر خاك سياه نشسته و بر خاك نفرين كردم ،از آن هنگام كه تو را در آغوش كشيد و از ديدگانم دريغت كرد آرزو كردم كه كاش من آن خاك بودم كه  تو در آغوشش آراميدي

حال تنها گريه گاهم ، تنها تسلي اشكهايم ، سنگ سپيدي شده كه بر پيكر هميشه جاويد تو ، نامت را بر سينه خود حك كرده .

حال من اين يادگاري را در دل خواهم نگاشت تا روزي كه در كنارت آرام در آغوشت بيارامم
نويسنده : عباس اميريان


نويسنده : اشيق | ۲۰ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۰۷:۲۲:۲۴ | آرشيو نظرات (1)