قوقنوس جدايي
عباس اميريان
نويسنده : اشيق | ۹ تير ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۲۲:۴۰ | آرشيو نظرات (13)
بيچاره آسمان باز در پشت ميله هاي سياه شب محصور شد
تا در كلبه ي تنهايي ,ذهنم ميزبان خطوط از هم گسيخته ي خاتراتم باشد.
آن شب باراني كه لكه ابري سياه دور ماه پرسه مي زد
در كوچه پس كوچه هاي شهر ,زن كولي آواز مي خواند
زير نور كم سوي ماه ,پيرمردي ني لبك مي زد و سمفوني طبيعت رنگ غم گرفت بود .
و من فارغ آن در كنارت همنوا با باران زير چتر احساس ,روي نيمكت چوبي با گيتار عشق آهنگ زندگي مي نواختم ,خشت هاي قصرآرزوهايم را در چشمانت مي چيدم و بادبان كشتي اميدم را در درياي مواج گيسوانت باد مي دادم ...
اما امشب زير قطره هاي بلورين باران به آن تك درخت خشكيده ي كنار نيمكت خالي تكيه زده تا شايد شرشر باران گوش هاي پنبه بسته ام را به درد آورد تا با دست هاي پينه بسته خاطراتت را مچاله كنم .
ولي گويا جز يادت چيزي در كوله بارم نيست و من به ناچار براي داشتن هرم گرم نفسهايت بايد سراغ از نسيم گيرم ,نسيمي كه غزل ها و شعر هايم را به آسمان خواهد سپرد تا وقتي در شب قصد سفر به سرزمين آرزوهايم را كردي فانوس راهت باشند.
نويسنده : اشيق | ۲۰ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۰۷:۲۳:۳۶ | آرشيو نظرات (17)
بن بست مرگ
تازه داشتم مزه شيرين خوابي آرام را زير زبان احساس مي كردم كه ناگاه تير فريادي ،ابرهاي سفيد خوابم را پاره كرد
پلكهايم را با اشفتگي باز كردم ، روشنايي صبحي سياه در چشمانم طلوع كرد
نمي دانم پاهاي لرزانم با چه شتابي خود را به آنجا رساند
دل در آشفتگي خبر ها به خود مي لرزيد اما فرياد ها آشنا مي زد و دخترانه .
ضجه هاي جگرسوز و موهاي پريشانش به كودكي مي ماند كه به دور از مادر،در تاريكي شب گم شده باشد نگاه چشمانم در چشمانش ريشه انداخت . دخترك خسته از گريه با بغضي خشك در گلو و چشماني خالي از اشك , خواست برايم قصه اي بگوييد .
اما قطره اشكي كه از ديدگانم جاري شد مجال سخن به او نداد . شايد دانست كه قصه را خواندم ناگاه بغض گلويش شكست و چشمانش نمناك شد .
من از خود بي خود، غافل از دخترك در كوچه ها در نگاه رهگذران مبهوت كسي را مي جستم ،بي انكه بدانم دنبال گمشده ام بودم .
چشم گشودم و سپاهي آشفته را ديدم كه در مقابلم رژه مي رفتند . دوباره پلكهايم را روي هم گذاشتم تا نگاهايي لبريز از ترحم را كه سنگيني شان با كوه ها برابري مي كرد را نبينم
افتان و خيزان خود را به هر مكان كه مي رساندم ،خالي از تو بود .
در گوشه اي به ناگاه قلب مرده ام ، تپيدن گرفت . گويا كه بوي تو را شنيده بود اما تو ميان آن همه شيون و وناله چه آرام بودي ، چو چراغي روشن چشماني خاموش داشتي
سرخي لاله ,،گونه هايت را آرسته و غنچه سكوت بر لبهايت شكفته بود
سردي زمستان برگرمي تنت سايه افكنده بود
موهاي هميشه پوشيده ات، در باد چه آشفته مي نمود خواستم كه خود را دوباره ميهمان ناخوانده آغوشت كنم ولي گويا درهايش بسته بود
باورم نمي شد كه اينقدر سرد و خاموش ، روي تخته پاره اي آرام شده بودي
با دلي شكسته از تو به دنبال دستهايي كه تو را بر شانه داشتند چه ملتمسانه فرياد مي زدم
بر خاك سياه نشسته و بر خاك نفرين كردم ،از آن هنگام كه تو را در آغوش كشيد و از ديدگانم دريغت كرد آرزو كردم كه كاش من آن خاك بودم كه تو در آغوشش آراميدي
حال تنها گريه گاهم ، تنها تسلي اشكهايم ، سنگ سپيدي شده كه بر پيكر هميشه جاويد تو ، نامت را بر سينه خود حك كرده .
نويسنده : اشيق | ۲۰ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۰۷:۲۲:۲۴ | آرشيو نظرات (1)
توخواهي امد
و من براي ديدن تو جاده ها را با
اشكهايم خاك انرا خواهم زدود
و سايباني از ابروانم بر سر در ان خواهم ساخت
و فرش زرين دل را زير پايت خواهم كستراند
و اربه وجودم را با
اسب سفيد تزيين خواهم كرد
و اسمان راهت را با ديدگانم روشن خواهم كرد
پس بيا به قلم دل و به رسم عاشقي
در كنار هم و براي هم نغمه عشق سر دهيم
نويسنده : اشيق | ۱۲ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۰۵:۰۵:۳۷ | آرشيو نظرات (6)
گاهي امدن انقدر سخت است كه ديگر نمي خواهي به رفتن فكر كني
در عبور اين لحظه ها فرصت ماندن نيست
اين زندگي نيست كه ما مي كنيم ارزش زندگي بيش از اينها
نمي دانم اين روزها بر سر اين مردم چه مي گذرد كه حتي پسر پدر را نمي شناسد
برادر وخواهري جز يك اسم برايشان چيزي نمانده و اسم هاي تو خالي هستند
در اين روزگار همه غريبه هستند
همه تو غربت به قول هنرمندي كه از هنر مي گفت :
زندگي فضاي غريبي دارد كه هر كس را به رسم
پيشنويس شده تقدير، در گوشه اي از خود به بازي سرنوشت مي گيرد و در اين بين
انسانهايي هستند كه با تمام استعداد و هنرشان در كنج غربتي در مقابل
تمام ناملايمات لب فرو بسته اند تا زندگي به بازي غريبش ادامه دهد
نويسنده : اشيق | ۱۰ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۰۸:۵۰:۱۴ | آرشيو نظرات (2)